تنوعِ اجتماعی و اتنیکی، به خودیِ خود مانع کنش جمعی نیست؛ اما نادیدهگرفتنِ آن میتواند هر ائتلافی را از درون فرسوده کند. مسئله از جایی آغاز میشود که این تنوع «به رسمیت شناخته نشود» و گروهها نتوانند مرزهای نمادین میان خود را ببینند، درباره آنها گفتوگو کنند، و بر سر معنای عدالت و آینده به زبان مشترک برسند. در چنین وضعی، افراد ممکن است در یک مطالبه کلی همدل باشند، اما وقتی تجربهها و روایتهای متفاوتِ گروهها جدی گرفته نمیشود، ظرفیت اعتماد، همپیمانی و هماهنگی سیاسی شکل نمیگیرد.
در جامعهای چنداتنیکی، اعتراضها از همان لحظه تضعیف میشوند که روایتِ یک گروه به عنوان «روایت طبیعی و عمومی» فرض یا بازنمایی شود. هر گروه بسته به جایگاه تاریخی و نهادیِ خود، جهان اجتماعی را از زاویهای متفاوت فهم میکند. اگر یک جنبش یا ائتلاف اعتراضی، تنها روایتِ گروهِ مسلط یا روایتِ «مرکز» را معیار قرار دهد، طبیعی است که سایر گروهها احساس کنند رنج و تجربهشان نامرئی شده است.
این نامرئیسازی صرفا یک خطای اخلاقی نیست؛ یک خطای سازمانی و سیاسی است. زیرا وقتی گروههای «غیرمرکزی» میبینند خواستهها و زبانشان در پیامها، شعارها، رهبری و اولویتهای جنبش جایی ندارد، مشارکت را پرهزینه و کمثمر ارزیابی میکنند. پیامد آن، کنارهگیری، بیاعتمادی، یا مشارکت محدود و مقطعی است.
ائتلافها در ایران بیشتر آنجا شکست میخورند که «دیگری» را به رسمیت نمیشناسند و تفاوتها را به حاشیه میرانند. اگر کنشگرانِ مرکز، مسئله را صرفا اقتصادی یا سیاسیِ عمومی تعریف کنند و به تجربههای تبعیض اتنیکی، جنسیتی، منطقهای یا نابرابری در توزیع منابع اهمیتی ندهند، عملا مرزهای نمادینی را بازتولید میکنند که باید شکسته شود.
همچنین، وقتی رسانههای آلترناتیو آیندهای را برجسته میکنند که در آن سلسلهمراتب اتنیکی دستنخورده باقی میماند، پیام ضمنی به گروههای تحت تبعیض روشن است: تغییر سیاسی، بدون تغییرِ مناسبات نابرابر رخ خواهد داد. اینجاست که «نادیدهگرفتن دیگری» به مانع تبدیل میشود: هر گروه گمان میکند دیگری مسئلهاش را کوچک میشمارد یا از رنج او سرمایه سیاسی میسازد بیآنکه هزینهاش را بپردازد. در چنین فضایی، حتی کوچکترین سوءتفاهم میتواند هماهنگی جمعی را از هم بپاشد.
راه عبور، حذف تفاوتها نیست؛ تبدیلِ تفاوتها به دستور کار مشترک است. موفقیت کنش جمعی در ایرانِ چنداتنیکی، به جای انکار تفاوتها، نیازمند بهرسمیتشناختن آنهاست: بازتعریف «ما» به شکلی که شأن و روایتِ گروههای مختلف را معتبر بداند، و ساختنِ زبان عدالتِ مشترکی که همزمان چند تجربه را در خود جا دهد. در نهایت، ائتلاف زمانی پایدار میشود گروههای سیاسی تفاوتها را نه تهدید، بلکه سرمایه سیاسیِ همبستگی بدانند و در عمل نشان دهند هیچ گروهی برای تحقق مطالبه مشترک، نامرئی یا قابل چشمپوشی نیست.
نباید فراموش کرد که رفع تبعیض اتنیکی به چیزی فراتر از تغییرِ صرفا سیاسی نیاز دارد: باید ساختارها و نهادهایی که تبعیض را بازتولید میکنند دگرگون شوند. به همین دلیل، صرفِ مطالبه انقلاب سیاسی، بدون برنامه روشن برای تغییرِ روابط و سازوکارهای تبعیضآمیز، برای گروههای اتنیکیِ تحت تبعیض راهحل کافی و قابل اتکا نیست.