فدرالیسم و زبان مادری؛ در میان «خون»، «چماق» و «ترمز دستی» || نگاهی به استدلال‌های علیرضا اردبیلی

Google+ Pinterest LinkedIn Tumblr +

 

سیاستِ ترس به معنای برجسته‌سازی نظام‌مند خطر، نااطمینانی و احتمال وقوع فاجعه با هدف شکل‌دادن به رفتار عمومی و مواضع سیاسی است. در این رویکرد، محتوای مشخص یک سیاست، مزایای احتمالی آن و شرایط نهادی لازم برای اجرای آن به حاشیه رانده می‌شود و بدترین سناریوی ممکن به مرجع اصلی داوری تبدیل می‌گردد. در نتیجه، انتخاب‌های سیاسی نه با این پرسش که «کدام الگو عادلانه‌تر و کارآمدتر است؟»، بلکه با این هراس ارزیابی می‌شوند که «اگر ناگهان همه‌چیز فروبپاشد چه؟»

سیاست ترس غالباً در خدمت دفاع از وضع موجود قرار می‌گیرد. مشکلاتی که نظام حاکم ــ و در چارچوب این نوشته، سلطهٔ اتنیکی ــ ایجاد کرده است، طبیعی و تغییرناپذیر جلوه داده می‌شوند، در حالی که پیشنهادهای تغییر با خطر، درگیری و آشوب پیوند می‌خورند. در چنین وضعی، نظام موجودِ نابرابری اتنیکی ناچار نیست شکست‌های خود را توضیح دهد، اما بدیل پیشنهادی باید از پیش مسئولیت تمام فجایعی را بر عهده بگیرد که هنوز اتفاق نیفتاده‌اند.

مصاحبهٔ آقای علیرضا اردبیلی روزنامه‌نگار شناخته‌شده، از بنیان‌گذاران و عضو شورای مرکزی حزب دموکراسی و توسعه آذربایجان تحت عنوان «فدرالیسم قابل تحقق در ایران»، دربارهٔ فدرالیسم و زبان مادری نمونهٔ روشنی از این رویکرد است. به محض طرح فدرالیسم، واژه‌هایی مانند «خون»، جنگ داخلی و تجزیه وارد بحث می‌شوند؛ و هنگامی که سخن به زبان مادری می‌رسد، «ترمز دستی»، «کارخانهٔ زیان‌ده»، «چماق»، «نذری»، «ماجراجویی» و نهایتا «عقب‌گرد» به میان می‌آیند. این واژه‌ها صرفاً به مصاحبه رنگ و لعاب نمی‌دهند، بلکه چارچوبی می‌سازند که تغییر را از پیش خطرناک و مطالبه‌کنندگان حقوق را غیرمسئول جلوه می‌دهد.

اما خواسته‌های ملت‌های ساکن ایران دربارهٔ نمایندگی سیاسی، حفظ هویت جمعی، خودگردانی محلی و زبان مادری با چند استعاره ناپدید نمی‌شوند. حفظ استان‌های کنونی به همان شکل موجود و چسباندن برچسب «فدرال» بر آن‌ها نیز فدرالیسم ایجاد نمی‌کند؛ این بیشتر به جادوی کلمات شباهت دارد. اگر فدرالیسم رد می‌شود، چه الگویی به جای آن پیشنهاد می‌شود؟ اگر حقوق زبانی خطرناک تلقی می‌شوند، برابری چگونه تأمین خواهد شد؟ مصاحبه پاسخی به این پرسش‌ها نمی‌دهد. خطرها نه برای اجرای محتاطانه‌تر فدرالیسم و طراحی سازوکارهای حقوقی مناسب، بلکه برای مخالفت با اصل گذار به فدرالیسم و آموزش به زبان مادری مطرح می‌شوند.

آیا باید همه را در یک جغرافیا جمع کرد؟

یکی از استدلال‌های اصلی آقای اردبیلی این است که نمی‌توان همهٔ ترک‌ها، کردها، عرب‌ها و دیگر گروه‌های اتنیکی را در یک جغرافیای واحد گرد آورد. حضور ترک‌های آذربایجانی در استان‌های دیگر و زندگی ملت‌های دیگر در منطقهٔ آذربایجان به‌عنوان دلیلی علیه فدرالیسم مطرح می‌شود.

حال آنکه فدرالیسم پروژه‌ای برای ترسیم نقشه‌ای استریل و از نظر اتنیکی خالص نیست. در مناطق فدرال، زندگی گروه‌های دیگر در کنار اکثریت منطقه‌ای امری عادی است. مسئلهٔ اصلی این است که حقوق زبانی، آموزشی، مشارکت سیاسی و ادارهٔ محلی این افراد چگونه تضمین شود.

زندگی کردها، ارمنی‌ها، آشوری‌ها، فارس‌ها و دیگران در منطقه‌ای که ترک‌های آذربایجانی در آن اکثریت دارند، آن منطقه را ناممکن نمی‌کند. چنین وضعی صرفاً مستلزم تضمین‌های قانون اساسی برای اقلیت‌های منطقه‌ای، ادارهٔ دوزبانه و در صورت لزوم نوعی خودگردانی محلی است.

پرسش اصلی فدرالیسم این نیست که آخرین ترک، کرد یا عرب را پیدا کنیم و درون یک مرز قرار دهیم. پرسش این است که مردم ساکن یک منطقه تا چه اندازه می‌توانند دربارهٔ مدرسه، زبان، بودجه و ادارهٔ محلی خود تصمیم بگیرند.

«خون»

تکرار واژهٔ «خون» و احتمال جنگ داخلی به محض طرح فدرالیسم، این الگوی سیاسی را پیشاپیش به یک فاجعه تبدیل می‌کند.

تجربهٔ تطبیقی نشان می‌دهد که فدرالیسم نه به‌طور خودکار صلح می‌آورد و نه به‌طور خودکار جنگ. در بلژیک، گذار از دولت متمرکز به نظام فدرال از طریق اصلاحات تدریجی قانون اساسی و مذاکرات سیاسی صورت گرفت. در کشورهایی مانند عراق، اتیوپی و نپال، فدرالیسم در شرایطی مطرح شد که جنگ، سرکوب و بحران دولت از پیش وجود داشت.

بنابراین، عامل خشونت خودِ واژهٔ «فدرالیسم» نیست. مسئلهٔ اصلی، شرایطی است که گذار در آن صورت می‌گیرد. فرایند فراگیر تدوین قانون اساسی، مرزهای مورد توافق، حمایت از اقلیت‌های منطقه‌ای و توزیع شفاف منابع می‌تواند احتمال درگیری را کاهش دهد. در مقابل، فروپاشی ناگهانی دولت، رقابت گروه‌های مسلح بر سر قلمرو و مداخلهٔ خارجی این خطر را افزایش می‌دهد.

مسئولیت سیاسی تکرار خطر و فرار از حل مسئله نیست؛ بلکه یافتن راه‌های کاهش خطر، بررسی تجربهٔ کشورهای دیگر و ارائهٔ سازوکارهای ممکن است.

طرح مناقشهٔ قره‌باغ از سوی آقای اردبیلی به‌عنوان نمونه‌ای علیه فدرالیسم در ایران نیز ادامهٔ همان چارچوب هراس‌آفرین است. در قره‌باغ، بحث بر سر تلاش برای تأسیس کشوری جدید در قلمرو یک دولت موجود و اجرای سیاست پاک‌سازی اتنیکی در شهرها و مناطق پیرامونی برای رسیدن به این هدف بود. این مسئله ارتباط مستقیمی با گذار به یک نظام فدرال درون همان کشور ندارد. فدرالیسم به معنای تقسیم قانونمند اختیارات میان دولت مرکزی و حکومت‌های منطقه‌ای است؛ در حالی که جدایی و تأسیس دولت جدید فرایند سیاسی کاملاً متفاوتی است. یکی‌گرفتن این دو فرایند، بیش از آنکه استدلال باشد، قیاسی نادرست است.

«ترمز دستی»

آقای اردبیلی در مصاحبه از مسئلهٔ فدرالیسم به موضوع تدریس زبان مادری می‌رسد ــ هنوز نه آموزش کامل به زبان مادری ــ و حتی همین موضوع را نیز مسئله‌دار معرفی می‌کند. از نظر او، اگر استفاده از زبان مادری در چند درس موجب عقب‌ماندگی آموزشی کودکان شود، باید «ترمز دستی را کشید».

این سخنان در حالی بیان می‌شود که نهادهای رسمی ایران نیز آشکارا به مشکلات کودکان دوزبانه در نظام آموزشی فارسی‌محور اذعان کرده‌اند. رئیس سازمان ملی تعلیم و تربیت کودک، نهادی دولتی زیرمجموعهٔ وزارت آموزش و پرورش، اعلام کرده است که حدود پنجاه هزار کودک در پایهٔ اول ابتدایی مردود شده و ناچار به تکرار پایه شده‌اند. او همچنین گفته است که این مشکل در مناطق دوزبانه بیشتر مشاهده می‌شود.

با این حال، آقای اردبیلی بدون اشاره به این آمار رسمی، از آسیب احتمالی استفاده از زبان مادری در چند درس سخن می‌گوید. شکست واقعی نظام موجود نامرئی می‌شود و شکست فرضی بدیل به خطر اصلی تبدیل می‌گردد. این ارزیابی بی‌طرفانه نیست.

طبیعی است که اجرای هر سیاست و نتایج آن باید به‌طور مستمر ارزیابی شود. اما اگر هدف این ارزیابی فرار از حل مسئله باشد، دیگر با تحلیل سیاسی روبه‌رو نیستیم، بلکه با عادی‌سازی مشکل مواجهیم. یکی از معیارهای اصلی ارزیابی هر سیاست این است که آیا ریشهٔ مسئله را هدف می‌گیرد یا صرفاً با پیامدهای آن درگیر می‌شود.

نه‌تنها پژوهش‌های داخل ایران، بلکه نهادهای بین‌المللی نیز بر اهمیت آموزش به زبان مادری تأکید می‌کنند. یونیسف و یونسکو اعلام کرده‌اند که آموزش به زبان مادری به کودکان کمک می‌کند درس‌ها را بهتر بفهمند، مشارکت فعال‌تری در کلاس داشته باشند و زبان‌های بعدی را بر پایه‌ای استوارتر بیاموزند.

«کارخانهٔ زیان‌ده»

تشبیه مسئلهٔ زبان مادری به «کارخانه‌ای زیان‌ده»، قرار دادن یک حق انسانی و یک بنگاه اقتصادی در یک کفهٔ ترازو است. هدف اصلی کارخانه کسب سود است، اما هدف آموزش تنها بهره‌وری بودجه‌ای نیست؛ آموزش با شهروندی برابر، دانش، مشارکت اجتماعی و شکوفایی ظرفیت‌های انسانی ارتباط دارد. افزون بر این، اگر ملت‌ها بخواهند هویت جمعی خود را حفظ کنند و برای آن مبارزه کنند، این نیز حق آنان است.

با همین منطق اقتصادی، آموزش افراد دارای معلولیت، حفظ مدارس روستاهای دورافتاده و ارائهٔ خدمات دولتی به جوامع کم‌جمعیت نیز ممکن است «زیان‌ده» تلقی شود. اما وظیفهٔ دولت دموکراتیک صرفاً ارائهٔ ارزان‌ترین خدمات نیست. دولت باید مشارکت برابر همهٔ شهروندان را تضمین کند.

آموزش چندزبانه نیز پروژه‌ای ناشناخته و آزمایش‌نشده نیست. در بلژیک، جوامع زبانی مختلف از دورهٔ پیش‌دبستانی تا آموزش عالی، نظام آموزشی به زبان خود را دارند. در عراق، زبان‌های عربی و کردی از مدرسه تا دانشگاه به‌عنوان زبان تدریس به کار می‌روند. در کشورهای دیگر نیز زبان‌های منطقه‌ای در کنار زبان مشترک کشور آموزش داده می‌شوند.

گذار در ایران نیز می‌تواند به‌صورت مرحله‌ای انجام شود. این برنامه می‌تواند ابتدا از آموزش ابتدایی در مناطقی آغاز شود که کودکان زبان خود را به‌خوبی می‌دانند و سپس هم‌زمان با تربیت معلم و تولید کتاب‌های درسی، به‌تدریج به مقاطع بالاتر و دانشگاه‌ها گسترش یابد.

برای زبان‌های ترکی، عربی و کردی، در کشورهای همسایه از مدرسه تا دانشگاه تجربه‌های گستردهٔ آموزشی، کتاب‌های درسی و اصطلاحات دانشگاهی از پیش وجود دارد. انطباق این منابع با برنامهٔ درسی محلی می‌تواند روند گذار را آسان‌تر کند. بنابراین، این مسئله برخلاف تصویری که در مصاحبه ارائه می‌شود، پروژه‌ای نیست که الزاماً باید از صفر ساخته شود، هزینه‌ای مهارنشدنی داشته باشد یا کاملاً ناشناخته باشد.

این‌ها نیز اندیشه‌هایی نیستند که گروهی «ماجراجو» ناگهان مطرح کرده باشند. متخصصان سال‌هاست دربارهٔ آن‌ها بحث کرده‌اند و کشورهای مختلف نیز این سیاست‌های آموزشی را به شکل‌های گوناگون آزموده‌اند.

فرصت‌ها

آقای اردبیلی احتمال کاهش فرصت‌های آیندهٔ کودکان را نیز به‌عنوان یکی از استدلال‌های مخالف آموزش به زبان مادری مطرح می‌کند و آن را دلیلی برای «عقب‌گرد» از آنچه «آدرس غلط» می‌نامد، می‌داند. مشکل اصلی در اینجا جداکردن مسئلهٔ زبان مادری از برابری اتنیکی است.

اگر تنها کسانی که زبان مسلط را از خانواده آموخته‌اند، راحت‌تر به دانشگاه‌ها، مشاغل دولتی و فرصت‌های اقتصادی دسترسی پیدا می‌کنند، مشکل از زبان مادری نیست. مشکل آن است که فرصت‌ها به شکلی نابرابر پیرامون یک زبان سازمان یافته‌اند. این وضعیت نشان می‌دهد که لایه‌بندی اجتماعی همچنان ادامه دارد.

چارلز تیلی در ادبیات جامعه‌شناسیِ قشربندی اجتماعی این وضعیت را با مفهوم انحصار فرصت‌ها یا opportunity hoarding توضیح می‌دهد؛ یعنی تصاحب و حفظ فرصت‌ها از سوی گروه‌های خاص. مبارزه برای برابری اتنیکی تنها مبارزه برای آموزش به زبان مادری نیست. این مبارزه همچنین برای توزیع عادلانهٔ منابع مادی و غیرمادی کشور و تقسیم برابر فرصت‌ها میان همهٔ شهروندان، فارغ از زبان، دین، لهجه و تعلق اتنیکی است. راه رسیدن به این هدف نیز وادارکردن کودک به کنارگذاشتن زبان خود نیست.

آموزش به زبان مادری حتی می‌تواند فرصت‌های تازه‌ای ایجاد کند. برای نمونه، سواد دانشگاهی به زبان ترکی آذربایجانی می‌تواند در روابط اقتصادی، علمی و فرهنگی با ترکیه، جمهوری آذربایجان و دیگر کشورهای ترک‌زبان مزیت بیشتری ایجاد کند. چندزبانگی، در صورت وجود سیاست درست، محدودیت نیست؛ مزیت است.

«نذری»، «چماق» و «ماجراجویی» شاید مصاحبه را به‌یادماندنی‌تر کنند، اما اینکه مردم هنگام گرفتن نذری با یکدیگر درگیر می‌شوند یا نه، استدلالی علیه فدرالیسم و حق آموزش به زبان مادری نیست. نمایندگی سیاسی، ادارهٔ محلی و آموزش به زبان مادری «ماجراجویی» نیست؛ مبارزه‌ای واقعی برای عدالت اجتماعی و برابری میان ملت‌هاست.

تقسیمات اداری داخلی ایران نیز بارها تغییر کرده و همهٔ این تغییرات به «چماق» و خون‌ریزی منجر نشده‌اند. البته در برخی مناطق باید با حساسیت بیشتری عمل کرد. برای این منظور می‌توان از سازوکارهای حل منازعه، توافق‌های محلی، تضمین‌های حقوقی و گذار تدریجی استفاده کرد.

طبیعی است که فدرالیسم و آموزش چندزبانه، مانند هر سیاست دیگری، دشواری‌های خاص خود را دارند. این دشواری‌ها باید آشکارا مورد بحث قرار گیرند. اما اگر الگوهای مشخص صرفاً بر مبنای سیاست ترس رد شوند، دیگر با یک بحث سیاسی بی‌طرفانه مواجه نیستیم؛ بلکه با مقابله با مطالبات حقوقی از طریق ایجاد هراس روبه‌رو هستیم.

آقای اردبیلی در این مصاحبه خود را نمایندهٔ حزب دموکراسی و توسعه آذربایجان نیز معرفی می‌کند. به نظر من، اگر این حزب موضع پیشین خود را تغییر داده خط سیاسی تازه‌ای پذیرفته است، بهتر است آن را به‌صورت شفاف و علنی اعلام کند. اگر حزب با دیدگاه‌هایی که یکی از بنیان‌گذاران و اعضای شورای مرکزی آن بیان کرده است موافق نیست، روشن‌کردن این فاصله نیز مناسب‌ترین اقدام خواهد بود.

 

Paylaş.

Müəllif haqqında

رامین جبارلی

رامین جبارلی (1983)، سوسیولوژی اوزره تحصیلینی واشینگتن اونیوئرسیتئتینده باشلامیش و حاضیردا همن اونیوئرسیتئتده سوسیولوژی اوزره دوکتورلوق تحصيلي آلماقدادیر. تورکيه‌ده موهاجيرتده اولدوغو ایللرده تورکیه یایین‌ائولرینده ترجومه‌لری نشر ائدیلیب. سياست، دین، ایقتیصاد، کولتور سوسیولوژی‌سی و تاریخی-تطبیقی سوسیولوژی‌یه ماراقلیدیر.

Şərhlər bağlıdır.