هانا آرنت وقتی در سال ۱۹۶۱ در دادگاه اورشلیم حاضر شد، انتظار داشت با یک هیولا و انسانی غیرعادی روبرو شود. اما آنچه دید یک کارمند اداری بود؛ مردی که خودِ او «بهطرز هولناکی عادی» توصیفش کرد. ویژگی اصلی این مرد سادیسم نبود، فقدان اندیشه بود (آرنت، ۱۹۶۳). مفهوم «ابتذال شر» هرگز به این معنا نبود که شر امری کوچک یا کماهمیت است. منظور آرنت این بود که شر چگونه و به دست چه کسانی شکل میگیرد: بزرگترین فجایع اغلب حاصل رفتار انسانهای عادی است؛ انسانهایی که کارهای عادی میکنند و در عین حال هرگز خود را جنایتکار یا شرور نمیدانند.
آری، از دادگاه اورشلیم تا گوشیهای هوشمند امروزی و گسترش شبکههای اجتماعی بیش از شصت سال میگذرد و همان واقعیت به فضای دیجیتال منتقل شده است. در شبکههای اجتماعی و پلتفرمهای صوتی، برای آسیب رساندن به یک جریان فکری، به یک دیاسپورا یا به یک چهرهی شناخته شده و مقبول، نه دفتر و سازمانی لازم است، نه لباس رسمی و نه زنجیرهی فرماندهی. کافی است یک نام کاربری ناشناس داشته باشید، یک عکس پروفایل باورپذیر، و از همه مهمتر یک معرفی ساده از خودتان: «یک آدم معمولی»
همین ظاهر عادی، خودش به ابزار کار تبدیل میشود؛ به گوینده اعتبار یک ناظر بیطرف را میدهد و در همان حال انگیزهی واقعیاش را پنهان میکند. و نکته ی اصلی همین جاست: چنین رفتاری، فارغ از اینکه انگیزهی گوینده چه باشد، دقیقاً همان کارکردی را دارد که یک عملیات سازمان یافتهی اعتبارزدایی دارد. برای قربانی، تفاوتی میان این دو وجود ندارد.
ناشناسبودن و رها شدن از مهار اخلاقی
جان سولر در نظریهای که آن را «اثر بازداری زدایی آنلاین» (the online disinhibition effect) نامید، این سازوکار را به روشنی توضیح میدهد: ناشناس بودن، دیدهنشدن و نبود هیچ مرجع اقتداری باعث میشود افراد حرفهایی بزنند که هرگز در زندگی واقعی بر زبان نمیآورند، و شخصیت آنلاین خود را جدا از «منِ» اخلاقیشان تجربه کنند (سولر، ۲۰۰۴).
نظریهی «گسست اخلاقی» (moral disengagement) آلبرت بندورا توضیح میدهد که پس از آن چه رخ میدهد. افراد عادی با بهکار بردن واژههای تلطیف شده، با انتقال مسئولیت به دیگری و با انسانزدایی از قربانی، رفتارشان را از وجدانشان جدا میکنند و در عین حال تصویر مثبتی از خودشان حفظ میکنند (بندورا، ۱۹۹۹).
فیلیپ زیمباردو نیز در پژوهشهایش دربارهی نقش موقعیتهای اجتماعی به نتیجهی مشابهی میرسد: بخش عمدهی بیرحمیها نه از شخصیتهای بیمار، بلکه از دل ساختارها، نظامها و موقعیتهای اجتماعی بیرون میآید (زیمباردو، ۲۰۰۷).
هیچیک از این نظریهها دربارهی انسانهای استثنایی یا غیرعادی سخن نمیگوید. همهی آنها دقیقاً همان انسانی را توصیف میکنند که آرنت در دادگاه دید: نه شیطانصفت، بلکه بیفکر.
اما میان بیفکری و تصادف تفاوت هست. حملهای که ماهها ادامه دارد، هدفهایش را انتخاب میکند و الگویی ثابت را تکرار میکند، دیگر نمیتواند اتفاقی باشد. تداوم و نظام مندی اعتبار زدائی و ترور شخثیت، دلیلی واضح برعمدی بودن آن هست.
ترور شخصیت؛ یک روش سازمانیافته
پژوهشگران امروز تخریب اعتبار افراد را صرفاً یک شایعه پراکنی نمیدانند. مارتین ایکس و اریک شیرایف ترور شخصیت را نابودی عمدی اعتبار و آبروی یک فرد تعریف میکنند؛ روشی سیاسی که از روم باستان تا امروز ادامه دارد (ایکس و شیرایف، ۲۰۱۴).
کتاب راهنمای راتلج دربارهی ترور شخصیت و مدیریت اعتبار این پدیده را نظامی متشکل از پنج عنصر بههم پیوسته میداند: مهاجم، هدف، رسانه، مخاطب و بستر. به همین دلیل است که تکذیبهای پراکنده معمولاً اثری ندارد؛ چون آنچه رخ میدهد یک بحث یا اختلافنظر ساده نیست، یک ساختار سازمانیافته است (ساموئیلنکو و همکاران، ۲۰۲۰).
ویژگی مشترک چنین حملههایی، نبودِ مدرک است. اتهام مطرح میشود، اما هرگز اثبات نمیشود؛ و وقتی از مدعی سند خواسته میشود، بهجای مدرک، همان اتهام یکبار دیگر تکرار میگردد. شگرد تکرار و سیاهنمایی، روشی شناختهشده است که نظامهای سرکوبگر و دستگاههای وابسته به آنها برای ارعاب و خاموش کردن مخالفان به کار میبرند.
شیوههای رژیمهای دیکتاتوری
کارزارهای اعتبارزدایی الگویی شناختهشده و تکرارشونده دارند؛ الگویی که در کشورهای دور از هم، به زبانهای مختلف و در پلتفرمهای متفاوت، بهشکلی حیرتآور شبیه به هم ظاهر میشود.
نخست، هدفها تصادفی انتخاب نمیشوند. حمله معمولاً متوجه شناختهشدهترین و معتبرترین فعالان است، چون تنها سرمایهای که یک فعال سیاسی و حقوق بشر را مؤثر میکند اعتبار اوست؛ و به همین دلیل است که حرف و ماضع این شخص توسط مردم و خصوصاً سایر فعالان جدی گرفته شود و از طرفی هرگونه برخورد آشکارا از طرف رژیمهای دیکتاتور تبعات و هزینه های زیادی را متحمل سیستم سرکوبگر میکند که از ایم منظر هم ترور شخصیت یکی از شگردهای معمول سیستمهای اقتدارگرا و تمامیت خواه میباشد.
دوم، اتهامها نه برای متقاعد کردن دشمن، بلکه برای جدا کردن هدف( چهره های شناخته شده و مورد اعتماد مردم) از متحدانش انتخاب میشوند. در فضای اپوزیسیون، اتهامهایی بیشترین قدرت ائتلاف شکنی را دارند که با ارزشهای خود آن فضا در تضاد باشند: «نژادپرست»، «حامی جریانهای ضد دموکراتیک»، «مزدور دولتهای خارجی». هدف، بیاعتبار کردن فرد نزد دشمن نیست؛ تنها گذاشتن او در میان دوستان و انزوای درون گروهی را مد نظر دارد.
سوم، یک نفر به طور همزمان به چند دولت متخاصمِ متفاوت منتسب میشود. از نظر منطقی این اتهامها یکدیگر را نقض میکنند؛ اما هدف ساختن یک ادعای انکارناپذیر نیست، بلکه ایجاد شک . تردید در ذهن مخاطبان است.
چهارم، پرسشها برای تولید «سند مدرک» طراحی میشوند. از فعالان داخل کشور پرسشهایی میشود که پاسخشان از پیش تعیین شده، و پاسخهای بهدستآمده بعداً از بستر خود جدا میگردد. چنین نقلقولهایی در دست دستگاههای امنیتی به سادگی به «دلیل . مدرک» جهت اتهام زنی و محکومیتشان بدل میشوند و اینجا دیگر مسئله بر سر آبرو نیست، بر سر آزادی و امنیت جان انسانهاست.
پنجم، همهی اینها زیر عنوان «یک شهروند عادی پرسشگر» انجام میشود. مهاجم خود را نه رقیب سیاسی معرفی میکند و نه نیرویی سازمان یافته؛ صرفاً کسی به نظر میرسد که «سؤال میپرسد» و «دنبال حقیقت است». این نکته تصادفی نیست اصلیترین عنصر فنی چنین کارزارهایی دقیقاً همین است در ظاهر بسیار ساده ولی در عمل پروژه ی یک سیتم اطلاعاتی و امنیتی مخوف را به پیش میبرد و عمدا یا سهواَ به ابزار و بازیچه ی دستگاه امنیتی سرکوبگر میشود.
مهمترین نتیجهی این الگو این است: در کارزار تخریب، هیچکس در امان نیست و فقط مسئله زمانبندی هدف قرارگرفتن بقیه ی فعالان و مخالفان است به قول معروف آسیاب به نوبت است. کسی که امروز نسبت به تخریب دیگری بی تفاوت باشد ویا آنرا بازنشر میکند و یا آنرا فرصتی برای از میان برداشتن و تضعیف رقبای سیاسی خود بپندارد بازهم نقش غیر مستقیم شریک جرم را ایفا میکند، صد البته فردا خودش به همان صورت مورد هچوم قرار خواهد گرفت و قربانی بعدی خواهد شد. این یک هشدار اخلاقی نیست، یک مشاهدهی تجربی است.
خاموش کردن صدا از آنسوی مرزها
برای مخالفان سیاسی و کنشگران در تبعید، آنچه در معرض تهدید است تنها آبرو نیست بلکه ادامه ی فعالیت مخالفان و میزان تاثیرگذاریشان در بین جامعه ی در معرض بمباران تیلیغاتی سیستمهای اقتدارگراست.
پژوهشهای مارکوس میکلسن دربارهی «سرکوب فراملی دیجیتالی» نشان میدهد که حکومتهای اقتدارگرا با ارعاب، کارزارهای اعتبارزدایی و شبکهای از واسطههایی که شناساییشان دشوار است، همچنان بر کنشگران دیاسپورا فشار وارد میکنند (میکلسن، ۲۰۲۰). فریدم هاوس هم همین الگو را در دهها کشور مستند کرده و تأکید میکند که قابل انکار بودن، نقص این طراحی نیست؛ بلکه بخشی از خود طراحی است (فریدم هاوس، ۲۰۲۱).یعنی هرگونه ایجاد تشکیک یک پیروزی برای حمله کننده محسوب میشود که هدف غائی آن علاوه بر انزوا و اعتبار زدائی از رهبران بالقوه نهضتهای آزادیبخش واستهلاک انرژی آنان برای خنثی سازی بمباران تبلیغاتی و در لاک دفاعی رفتن افراد هدف میباشد که هیچ گونه ائتلاف فراگیر برعلیه رژیم سرکوبگر شکل نگیرد و یا دچار تزلزل شود.
منطق ماجرا ساده است. حکومتی که دستش به یک کنشگر در خارج از کشور نمیرسد، میداند که اقدام سخت مانند حذف فیزیکی مخالفان پرهزینه است و میتواند تبعات سنگین بینالمللی داشته باشد. بنابراین به سراغ روشی ارزانتر و در عین حال مؤثرتر میرود: اعتبارزدایی از فعالان خوشنام و تأثیرگذار. به این ترتیب ترور شخصیت به بخشی از سیاست رژیمهای اقتدارگرا در برابر مخالفان بدل میشود و شبکههای اجتماعی نقش ابزار ارعاب و بخشی از عملیات روانی و ترور شخصیت مخالفان را بازی میکند.
مهمترین مشخصه ی این طرح این هست که در چنین الگویی، حکومت لازم نیست دستور مستقیمی صادر کند. کافی است فضایی وجود داشته باشد که در آن تخریب بیهزینه ممکن باشد؛ داوطلبان خودشان پیدا میشوند و بعضی افراد ساده لوح در دام پروزه های امنیتی گرفتار شده و چه بسا مزدوران رزیم به راحتی به اجرای پروژه ترور شخصیت اقدام میورزند و به این طریق عادی سازی شر به راحتی اتفاق می افتند. به همین دلیل، پرسش درست این نیست که چه کسی دستور داده است؟ پرسشی که معمولاً بیپاسخ میماند. پرسش درست باید این باشد که این رفتار عملاً به سود چه کسی تمام میشود؟
در این میان تکرار، یکی از مؤثرترین ابزارهای ترور شخصیت است. پژوهشهای روانشناسی شناختی نشان میدهد که اثر حقیقت نمای ناشی از تکرار (Illusory Truth Effect) باعث میشود افراد، صرفاً به دلیل تکرار مکرر یک ادعا، آن را معتبرتر تلقی کنند؛ حتی اگر هیچ شاهدی برای آن وجود نداشته باشد. از همین رو، در کارزارهای اطلاعات نادرست (Misinformation) و ترور شخصیت (Character Assassination)، تکرار جایگزین ارائه مدرک میشود و هدف آن نه اثبات ادعا، بلکه ایجاد تردید، فرسایش اعتبار و تغییر ادراک عمومی نسبت به فرد یا گروه هدف است.
نهایتاً راهحل هانا آرنت نه انتقام بود و نه سکوت؛ بلکه داوری آگاهانه بود. یعنی تصمیم آگاهانه به اینکه هرگز از اندیشیدن دست نکشیم. عملاً بهجای واکنش احساسی، مستندسازی کنیم؛ بهجای اینکه در پی اثبات بیگناهی خود باشیم، از مدعی مطالبهی مدرک کنیم؛ و بر این اصل پافشاری کنیم که ناشناس بودن هیچکس را از مسئولیت اخلاقی و پاسخگویی معاف نمیکند.
آنچه در این نوشته آمد، فهرستی از ناهنجاریها و رفتارهای بد نیست. یک سازوکار است؛ سازوکاری که اجزایش را میشود نام برد و کارش را میشود پیشبینی کرد. شهروند عادی بودن . یا ناشناس ماندن ترمز اخلاقی را شل میکند. توجیههای سادهای مثل «من فقط سؤال پرسیدم» یا «مسئولیتش با من نیست» یا «من یک شخص عادی هستم» کاری میکنند که این اشخاص به راحتی ویرانگرترین کارها را بکند و باز هم شب راحت بخوابد. و آنچه این رفتار را ممکن میکند، بیماری روانی مهاجم نیست؛ فضایی است که در آن تخریب و ترور شخصیت سایرین هیچ اهمیت و هزینهای برایش ندارد. جمع این سه، همان صحنهای است که آرنت شصت سال پیش در دادگاه دید.
اما عادی بودن، بیگناهی نمیآورد. حملهای که ماهها ادامه دارد، هدفهایش را با دقت انتخاب میکند و هر بار بدون هیچ مستند معتبری همان چند اتهام آشنا را تکرار میکند، دیگر از سر بیفکری نیست. نظم دارد، منطق دارد، و منطقش را میشود خواند. مهم هم نیست که گوینده واقعاً چه در سر دارد؛ چون این رفتار، هر انگیزهای پشتش باشد، همان کاری را میکند که یک عملیات سازمانیافتهی اعتبارزدایی دستگاههای مخوف امنیتی را ایفا میکند. برای کسی که هدف قرار گرفته، و بیشتر از از هرکس اتهام زنی و نشر اکاذیب برعلیه فعالان و رهبران میدانی که در داخل کشور زندگی میکنند بهای سنگینی را تحمیل میکند و همین اتهام زنی و کمپینهای اعتبار زدائی، دستاویز خوبی برای دادگاههای فرمایشی و دستگاههای امنیتی و سرکوبگر جهت جرم انگاری و مجازات افراد موثر را راحتتر می نماید.
اما بخشی از این ماجرا که کمتر دربارهاش حرف زدهایم، نقش ماست؛ ما که هدف نیستیم و تماشا میکنیم.اما بهای سکوت گزافتر از آن است که می پنداریم.
هیچ کارزار تخریبی با یک نفر پیش نمیرود. مهاجم اتّهام را میسازد، اما این ما هستیم که به آن اعتبار میدهیم با بازنشریا سکوت مصلحت آمیز، با «فقط برای اطلاع» فرستادن یک پست بک دنبال کنندگان و یا فایل صوتی در گروه های شبکه های مجازی، با نشستن در محیطی که موضوعش تخریب یک فعال و یک جریان فکری است. سکوت در این فضا بیطرفی نیست؛ نوعی مشارکت در جرم است. اتهامی که با آن برخورد نشود، به مرور از حالت ادعا بیرون میآید و به یک «سابقه» بدل میشود: چیزی که همه شنیدهاند، کسی تکذیبش نکرده، و بعد از مدتی دیگر لازم نیست اثبات شود.
از اینجا به بعد، آسیب فقط به یک نفر وارد نمیشود. زنجیرهای شروع میشود که هر حلقهاش حرکت را ضعیفتر میکند که میتوان به لطمات جبران ناپذیر ذیل اشاره نمود.
اول، ریزش نیروهای مؤثّر: فعّالی که ماهها آماج اتهام بوده، سرانجام یا خسته میشود و کنار میکشد که چه بسا نیت مهاجمان همین باشد، یا وقتش را که باید صرف مبارزه میکرد صرف دفاع از خودش میکند. در هر دو حالت، آنچه از دست میرود سرمایهای است که سالها برای ساختنش وقت گذاشته شده و معمولاً انتخاب افراد موثر جهت جلوگیری از نقش موثرشان در لحظات مهم برای پیشبرد اهداف ملی یک نهضت آزادیبخش میباشد که صد البته دستگاه امنیتی رژیم جمهوری اسلامی از آن آگاهی کامل دارد و می داند در صورت حذف و یا تضعیف این افراد موثر در لحظه ی سرنوشت ساز و جایگزینی آنان به این زودی غیرممکن بوده و باعث صدمات جبران ناپذیری شده و چه بسا سرنوشت یک ملت را دچار نابودی نموده و یا باعث فرصت سوزی بزرگی شود.
دوم، فلج شدن بقیه ی نیروهای: وقتی همه دیدند که چه بلایی سر یکی آمد، بقیه محتاط میشوند. کمتر حرف میزنند، کمتر ابتکار به خرج میدهند، کمتر مسئولیت میپذیرند. این خودسانسوری از هر سرکوب مستقیمی مؤثرتر است، چون هزینهاش برای رژیم صفر است و ما خودمان آن را بر خودمان تحمیل میکنیم.
سوم، فروپاشی اعتماد: حرکتی که در آن هر کس ممکن است فردا متهم شود، دیگر نمیتواند ائتلاف بسازد. جلسهی مشترک برگزار نمیشود، کار جمعی شکل نمیگیرد، هر گروه به لاک خودش میرود. و بیاعتمادی، برخلاف اختلاف نظر، درمان ندارد؛ فقط عمیقتر میشود.
چهارم، بیاعتباری در میان نهادها وقدرتهای موثر: روزنامه نگار، نهاد حقوق بشری و دیپلماتی که از بیرون نگاه میکند، جزئیات دعواهای داخلی ما را نمیفهمد. آنچه میبیند این است که فعالان یک جریان مدام یکدیگر را به مزدوری متهم میکنند. نتیجهاش ساده است: با هیچکداممان جدی کار نمیکنند. اینجا ما با دست خودمان همان کاری را کردهایم که رژیم سالها با بودجه و تبلیغات دنبالش بوده است.
پنجم، و خطرناکتر از همه، پروندهسازی برای رهبران و فعالان داخل: هر نقلقولی که از فعال داخل کشور بیرون کشیده و از بستر خودش جدا میشود، ممکن است روزی روی میز بازجو باشد. اینجا دیگر بحث آبرو نیست؛ بحث حکم و زندان و جان فعالان است. کسی که چنین محتوایی را بازنشر میکند، حتی اگر نیتش صرفاً کنجکاوی باشد، حلقهای از یک زنجیره شده که ته آن یک بازداشتگاه برای فعالان و موجبات دردسرهای بزرگ برای همفکران و خانواده هایشان خواهد بود.
ششم، عادی شدن خود روش: بدترین اثر این است که با سکوت، تخریب به ابزار مشروع رقابت بدل میشود. وقتی دیدیم که فحاشی و اتهام بیسند جواب میدهد و هزینهای هم ندارد، دیر یا زود کسانی در خود حرکت هم از همین ابزار استفاده میکنند. آن وقت دیگر لازم نیست رژیم کاری بکند؛ روشش را به ما یاد داده و ما خودمان آن را ادامه میدهیم. در واقع مخالفان رژیم از همان روشهای حذف و ترور شخصیت همان رژیم استفاده کرده و همسان و همشکل رژیم سرکوبگر میشوند.
و همینجاست که آن قاعدهی ساده معنا پیدا میکند: در این بازار، تماشاگر بیخطر وجود ندارد. آسیاب به نوبت است. کسی که امروز نسبت به تخریب دیگری چشم میپوشد و بی اعتناست، فقط نوبت خودش را عقب انداخته. این یک موعظه نیست؛ چیزی است که بارها دیدهایم و آخرین نمونهاش همانهایی بودند که دیروز تماشاگر بودند و امروز خودشان هدفاند.
پس چه باید کرد؟
پیش از هر چیز باید پذیرفت که پاسخ انفرادی به یک ساختار و حملات نظام مند جواب نمیدهد. هر تکذیب تازه فقط سوخت تازهای است برای همان چرخه. آنچه واقعاً کار میکند ثبت کردن است: تاریخ، ساعت، محتوا، و مهمتر از همه الگوی زمانی حملهها. یک سند مرجع که یک بار نوشته شود و بعد فقط به آن ارجاع داده شود، از ده جواب پراکنده کارآمدتر است. اخیراً ما شاهد انواع تخریبات سازمان یافته به رهبران میدانی و زندانیان سیاسی در فضای مجازی هستیم و هر روز با تضعیف سیستم مرکزگرای ایران این حملات در تمامی عرصه ها تشدید یافته و دستگاه امنیتی رژیم ایران از تمامی توان و امکاناتش برای انزوا، ترور شخصیت فعالان موثر استفاده بهینه می کند تا از شکل گیری هر گونه ائتلاف و اقدام عملی برای عبور از فاشیزم فارس را ناممکن و یا به تاخیر بیاندازد.
دوم اینکه هرگز نباید بار اثبات را از دوش مدعی برداشت زیرا تمام قدرت تکرار در همین است که هدف را وادار کند از خودش دفاع کند، و اتهام از راه همین رفت وبرگشت به «موضوع بحث» تبدیل شود. قاعده ساده است و باید ساده بماند. هرکس ادعایی دارد، سندش را بیاورد. اتهامی که سند ندارد، هزار بار هم تکرار شود باز بی سند است.
سوم، و این وظیفهی همه است نه فقط قربانیان ترور شخصیت: تخریب را بازنشر نکنیم، در محیطی که کارش تخریب است ننشینیم، و وقتی کسی بدون سند متهم میشود حتی اگر با او اختلاف داشته باشیم همان یک جمله را بگوییم: «سندت کو؟» هزینهی این جمله برای ما تقریباً هیچ است؛ اما همین جمله است که چرخه را متوقف میکند.
میماند یک پرسش. معمولاً میپرسیم «چه کسی دستور داده است؟» و معمولاً هم جوابی نمیگیریم، چون این ساختار اصلاً طوری ساخته شده که هیچ اثری از خود به جا نگذارد. اما پرسش درست چیز دیگری است. این رفتار، در عمل، به سود چه کسی تمام میشود؟ چرا به جای رژیم سرکوبگر که باعث و بانی تمامی خرابیهاست و همه یمنابع قدرت را در اختیار دارد مورد مواخذه قرار نمی گیرد و برعکس مبارزان و راه آزادی زیر هجوم بی امان افراد معلوم الحال و یا مجهوا الهویه هستند.؟
راهحل هانا آرنت نه انتقام بود و نه سکوت؛ بلکه داوری بود. از نگاه او، مسئولیت ما این است که هرگز از اندیشیدن و قضاوت اخلاقی دست نکشیم، حتی زمانی که خستهایم یا وسوسه میشویم بیتفاوت از کنار رخدادها بگذریم. در برابر عادیشدن شر، نه خشم راهگشاست و نه سکوت؛ آنچه میتواند مانع گسترش آن شود، حفظ توانایی داوری و پایبندی به مسئولیت اخلاقی در اندیشیدن و قضاوت است.
سخن آخر پرسشی است که باید از خودمان بپرسیم: آیا وقت آن نرسیده که مرز روشنی میان رقابتهای درونگروهی و تخریب سازمانیافته قائل شویم؟
از یک سو بحث سیاسی و رقابت درونگروهی است، که طبیعی است و هر جریان زندهای آن را دارد؛ و از سوی دیگر تخریب سازمانیافتهی دستگاههای امنیتی-اطلاعاتی در طراحی و اجرای پروژهی ترور شخصیت، که نه موضوع بحث ماست و نه میتوان آن را رقابت نامید. پس باید صریح و بدون لکنت زبان، هرگونه اقدام عملی و نظری در تخریب رقبا را تقبیح کنیم و از آن اعلام انزجار کنیم؛ که اولین نتیجهاش نقش بر آب شدن توطئههای دشمنان حرکت ملی است.
اختلاف نظر و خودانتقادی، حرکت را زنده نگه میدارد. اما سکوت در برابر تخریب یا بدتر از آن، دامن زدن به آن مبارزه علیه فاشیزم ایرانی ممزوج در شیعهگری شعوبی و راسیزم فارسی را از درون میپوساند، به انشعاب درونی میانجامد و شر را عادی میکند. تا این مرز را نکشیم، نمیتوان سره را از ناسره و دوست را از دشمن تشخیص داد.